شمس الدين حافظ

43

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )

106 صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم 107 بىتو اى سرو روان با گُل و گلشن چكنم ؟ 108 ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم 109 در خرابات مغان نور خدا مىبينم 110 حاليا مصلحت وقت در آن مىبينم 111 گر از اين منزل غُربت به سوى خانه روم 112 خرّم آن روز كزين منزل ويران بروم 113 آنكه پامال جفا كرد چو خاك را هم 114 فتوى پير مغان دارم و قوليست قديم 115 ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده‌ايم 116 خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم 117 خيز تا خرقهء صوفى بخرابات بريم 118 دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم 119 ما برآريم شبى دست و دعائى بكنيم 120 ما نگوئيم به دو ميل به ناحق نكنيم 121 بارها گفته‌ام و بار دگر مىگويم 122 يا رب آن آهوى مشكين به ختن بازرسان 123 شاه شمشادقدان خسرو شيرين‌دهنان 124 خوش‌تر از فكر مى و جام چه خواهد بودن ؟ 125 مىفكن بر صف رندان نظرى بهتر ازين 126 مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو 127 ناگهان پرده برانداخته‌اى ، يعنى چه ؟ 128 دوش رفتم به در ميكده خواب‌آلوده 129 اى كه با سلسلهء زلف دراز آمده‌اى 130 در همه دير مغان نيست چو من شيدايى 131 اى كه در كوى خرابات مقامى دارى